تبلیغات
محب الرضا - عطش نگاه

محب الرضا
 

عطش نگاه

نام شفایافته : زهرا. غ

نوع بیماری : تومور استخوانی- درد کلیه و کم سویی چشم

شوهرم گفت:

- چیز مهمی نیست. یک سرماخوردگی معمولی است که انشااله زود خوب می‌شی.

گفتم:

- این حرف توست یا تشخیص دکتر؟

تو فکر رفت. کمی تامل کرد و سپس جواب داد:

- معلومه. تشخیص دکتره. گفت خیلی زود خوب میشی. فقط باید کمی استراحت کنی. همین.

در چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

- واقعا همین؟ یعنی باورکنم که این تب و درد و لرز شدید، فقط یک بیماری معمولی است؟

نگاهش را از چشمانم دزدید و در حالیکه حواسش را با تاریک و روشن کردن کرکره پنجره مشغول کرده بود، گفت:

- آره. باور کن. غیر از این نیست. نباید بترسی. بیم اگه به دلت بیفتد، بدتر از بیماری است. مرضِ ترس مثل موریانه از تو می خوردت. خورد و خمیرت می کند. تو که اینقدر ترسو نبودی. بودی؟ چیزی نیست که بترسی. مگه تا بحال سرما نخوردی؟ چند تا قرص و آمپول و کمی استراحت حالتو جا می‌یاره.

قیافه باورپذیری به خود گرفته بود و اصرار داشت تا حرفش را بپذیرم. نمی دانست که من از همه چی با خبرم و همه حرفهای او را با دکتر شنیده ام. صبح وقتی دکتر به بالینم آمد و گمانش بود که من در بیهوشی هستم، در مورد بیماری‌ام با شوهرم صحبت کرد.

- متاسفانه همسرتان دچار یک تومور بدخیم استخوانی شده‌است.

- ولی من تصور می کردم که این فقط یک سرما خوردگی ساده است.

- خیر. این بیماری را ساده نگیرید. درسته که همسرتان ابتدا دچار یک سرماخوردگی معمولی شده‌است، ولی به علت بی‌توجهی ایشان و عدم درمان به موقع، همان بیماری بظاهر ساده، تبدیل به یک تومور استخوانی بدخیم شده‌است.

- حالا چاره‌اش چیه دکتر؟ آیا درمان دارد؟

- بله. باید زودتر اقدام کنید وگرنه گسترش بیماری باعث آسیب رسانی به کلیه‌ها خواهد شد. اگر درمان بموقع صورت نگیرد و مرض پیشرفت بیشتری داشته باشد، ابتدا کلیه‌ها از کار می افتد و سپس امکان کوری بیمار هم هست.

به شوهرم چیزی نگفتم. ‌خواستم تا در خیال خوش باورانه‌اش، نسبت به بی‌خبری من از وخیم بودن حالم، بماند. اما این حقیقت بد و آگاهی من از بیماری خطرناکم، مرا با دیو ترسی بزرگ روبرو کرد. دیوی که هر لحظه بر من ظاهر می‌شد و با چهره کریه خود، مرگ را در برابرم می نمایاند.

بیماری‌ام از یک روز سرد زمستانی آغاز شده بود. آن‌روز با آنکه لباس گرمی بر تن نداشتم، برای انجام کاری از منزل بیرون رفتم. سوز سردی که می وزید، لرز را بجانم ریخت و وقتی بخانه برگشتم، تب شدیدی همه تنم را گر داد. با خود گفتم این سرماخوردگی هم مثل همه سرماخوردگی‌ها با یک پیاله سوپ و چندتا قرص و یک بخور آب گرم، خوب خواهد شد. با این خیال پوچ به نزد دکتر نرفتم و با نسخه خودم، بیماری‌ام را درمان کردم. نسخه‌ای که سخت به ضرر من تمام شد و چهره کریه مرگ را دربرابرم نمایان ساخت.

روزهای زیادی را در بیمارستان بستری بودم، اما آگاهیم از علت دردی که می‌کشیدم، حال مرا بد و بدتر کرد. کم کم بیماری، شدت وخامتش را نمایاند و حرفهایی که از دکتر شنیده بودم، جامه عمل پوشید. ابتدا کلیه هایم از کار افتاد و سپس سوی چشمانش تقلیل پیدا کرد. حالا دیگر همه اشیا را تار و ناواضح می دیدم. شوهرش مدام در کنارم بود و مثل پروانه دورم می چرخید. اما من شاهد بودم که او هم مثل شمع در کنار من می سوخت و آب می شد.

شبی در خواب دیدم که به زیارت رفته‌ام. در لحظه‌های بودن در آن زیارتگاه که جا و مکانش را نمی دانستم، حس خوب سلامت به سراغم آمد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم پر از حس انتظار گفتن بودم. تا شوهرم به ملاقاتم بیاید، چند بار خواسته‌ام را در ذهن مرور کردم و حرفهای گفتنی با شوهرم را در دلم تکرار نمودم. وقتی او به بالینم آمد از دیدن چهره شاداب و لبخندی که بر لب داشتم غرق در تعجب شد.

- چه خبره؟ خندان می بینمت.

- می خواهم از تو یک خواهش بکنم. دوست دارم جوابت مثبت باشد.

- بگو. سراپا گوشم.

- اول باید به مثبت بودن جوابت اطمینان داشته باشم.

- آخه تا ندانم درخواستت چی هست، چطوری جواب مثبت بدهم؟

- دلم هوای زیارت کرده. دوست دارم با هم برویم مشهد.

از شنیدن پیشنهادم در فکر رفت. شاید با خود می اندیشید که چگونه می تواند همسر مریضش را به زیارت ببرد؟ آیا دکتر چنین اجازه‌ای به او خواهد داد ؟ تشویشش را که در سکوت طولانی‌اش دیدم. گفتم:

- اجازه بیمارستان با من. تو فقط قبول کن که مرا همراه خودت ببری. هم زیارتی می کنیم و هم طلب شفایی. چطور است؟

در یک تصمیم‌گیری سخت قرار گرفته بود. مِن و مِن کرد و گفت:

- حالا... ببینم دکتر چه می گوید. بعید می دانم که اجازه بدهد. تو حالت مساعد نیست. شاید سفر برایت ضرر داشته باشد. با دکتر صحبت می‌کنم. اگر اجازه داد بعد تصمیم می گیریم.

در صدا و نگاهش تردید موج می زد. برای آن‌که تردید را از ذهنش دور کنم، ماجرای خوابی را که دیده بودم برایش گفتم. لحظاتی خیره در نگاهم ماند و سپس پر از لبخند شادمانی شد. با فریاد گفت:

- موافقم.

و درحالیکه به سمت در می رفت، ادامه داد:

- پس من می‌روم تا بلیط تهیه کنم، اجازه گرفتن از دکتر هم با خود تو باشد.

با لبخند دور شدنش را تا پیچ انتهای سالن که از نگاهم دور می شد، نگریستم. دکتر از اتاقش بیرون آمد و جای او را در قاب چشمانم گرفت. جلو آمد و وارد اتاقم شد و حالم را که بهتر دید لبخندی زد و پرسید:

- چه خبر شده؟ همسرتان را دیدم که با شتاب از جلوی اتاقم رد شد. شما را نیز بهتر از هر روز می بینم. اگر خبر خوشی به شما رسیده‌است به من هم بگویید.

ماجرا را برای دکتر توضیح دادم و از او خواستم تا با سفر ما به مشهد موافقت کرده و برگه ترخیص مرا بنویسد.

کمی فکر کردو گفت:

- اشکالی ندارد. شوهرتان که برگشت، به او بگویید تا به نزد من بیاید که اقدامات ترخیص شما را فراهم کنیم.

فردای آنروز ما در راه سفر به مشهد بودیم. دشت خشک، آفتاب زرد پاییز را با عشق در آغوش گرفته بود. قطار زوزه کشان در دل کویر می تاخت و جلو می رفت. همسرم غرق در اندیشه‌ای مبهم، به دشت خیره شده بود و سایه قطار را که چونان ماری بر سینه کویر می خزید، دنبال می کرد.

نمی دانستم تعبیر خوابی که دیده‌ام چیست و این سفر چه سرانجامی دارد. تنها به امید دل بسته بودم و خیالم را به این باور شاد پیوند داده بودم: شفا.

به مشهد که رسیدیم، بدون هیچ معطلی زیارت رفتیم. پشت پنجره فولاد بست نشستم و دلم را بخدا دادم:

- خدایا. با امید آمده‌ام. این آرزو را در دل و ذهن من نمیران. می دانم که هر چه مقدّر است، آن خواهد شد. امااین را هم می دانم که تقدیر نیز در دستان توست. تقدیر مرا بر شفا قرار بده و به جوانیم رحم کن. من این امام را واسطه خود با خدایم قرار داده‌ام، تا اگر من آبرویی نزد تو ندارم، تو به آبروی این عزیز خواهشم را برآورده سازی. در این واگویه های دل با خدا بودم که خوابم برد. در خواب خودم را گمشده در بیابانی برهوت دیدم. به هر سو می دویدم، تاریکی بود و سیاهی. فریاد کمک سر دادم. اما هیچ گوشی صدایم را نمی شنید. ناگهان از دور نوری پدیدار شد. گویی کسی با فانوس یا چراغی در دست جلو می آمد. نور پیش آمد و همه صورتم را در بر گرفت. از تابش آن بدنم گرم شد. حس کهولت و درد از تنم خارج شد. کم‌کم صدای آرامش‌بخشی در گوشم طنین انداز شد. صدایی که موسیقی لذتبخشی داشت و چون حریر، لطیف بود. از شنیدن این هارمونی زیبا به وجد آمدم و همچون غنچه بهاری شکفتم.. خودم را در باغی پر از گل و ریحان دیدم. خوب که نظر انداختم، کودکی خویش را دیدم که در میان درختان پر از گل، در حال دویدن است. سالم و شاداب. صدای بلبلان و قناری‌ها، لذت پرسه زدن و دویدن در باغ را دوچندان کرده بود. صدای باغ خود را به همهمه‌ای عاشقانه داد. گوشم از ذکر و دعا و نیایش پر شد. چشم که گشودم. خود را در صحن و چشت پنجره پولاد دیدم. نگاهم کدر نبود. صاف و ذلال و پاک، چون آیینه. نگاهم را درپی یافتن همسرم به اطراف چرخاندم. او را کمی آنسوتر از خود در حال نماز دیدم. نگاهم را از روی همسرم به آسمان دادم و پرواز کبوتران در طواف حرم را به دیدگانم کشیدم. گویی نگاهم عطش دیدن داشت

http://hr-shafa.blogfa.com/post-273.aspxمنبع:





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 دی 1392 توسط محمدرضا
تمامی حقوق مطالب برای محب الرضا محفوظ می باشد